داستان های عاشقانه‘داستان های غمگین.to30.niloblog
مامان؟
جانم!
تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟
زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!
معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.
زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.
دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند
و مادرش را که توله سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.
از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر
آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.
زن داد زد:دختر بد
به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.
زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.
برچسب: دوست داشتن سگی"مطالب عاشقانه"مطالب غمگین"عاشقانه"داستان کوتاه"داستان کوتاه غمگین",
نویسنده: حسین ناصری