یک فنجان عشق
-
تاریخ: 1391/10/12 ساعت: 0:10
این یک فنجان عشق را داغِ داغ می نوشم تا بسوزد دهانی که گفت دوستت دارم تا بگویند ناشی بود در عاشقی تا بگویند زود بود برای عاشق شدن تا کسی به بی وفایی تو پی نبرد سوختن بخاطر تو هنوز لذت دارد این، عشق است ... کاش می فهمیدی!
تاب در ثانیه ها
-
تاریخ: 1391/10/12 ساعت: 0:06
نه نمی دانی!انگار تو تنها نمی دانی ...حتی قبل از کشیدن چهار پایه ...آخرین حرف اعدامی رو می پرسند!نمی دانی!چقدر خسته ام میکند تاب خوردن بر روی دار...که تو پیروزمندانه به مکافات من نگاه می کنی!...به ثانیـه ها التماس میکنـم که زودتـر بگذرند...دیگر روی این تاب، تـــاب نمی آورم ...
دلتنگی هایم
-
تاریخ: 1391/10/12 ساعت: 0:03
دلتنگی هایم این روزها ...لبریز از سکوتی آشفته استاز نگفته هااز عشقی نهان از ناکرده هااز نبودن هااز حقیقتی نهان...از تویی که حقیقت نفهته سکوت منی!
نگرانم...
-
تاریخ: 1391/10/7 ساعت: 1:50
نگرانم ! برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند نگرانم ! برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد نگرانم برای عذاب وجدانت ، که تو را به دار میکشد و می کشد روزگاری رنج تو رنجم بود اما روزها خواهند گذشتو تو ، آری تو ؛ آنچه را به من بخشیدی ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت و آنچه ...
نمی توانم
-
تاریخ: 1391/10/7 ساعت: 1:41
نمی توانم تورا آنچنان که دوستم داری دوستت بدارم نمی توانم نمی توانم همچون تو که همیشه یادم هستی یادت باشم نمی توانم خدایا من در لبه پرتگاهم، نمی توانم آن گونه که نجاتم میدهی خود را برهانم نمی توانم خدایا مرا تنها نگذار، نمی توانم هیچ کار انجام دهم...
اینم شد زندگی آخه؟
-
تاریخ: 1391/10/7 ساعت: 1:27
مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس زن: چی شده؟ مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش( زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو! مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه .... لبخند می زنه زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست تلفن زنگ می زنه دوست زن پشت خطه از...
چقدر دلم برایت تنگ است
-
تاریخ: 1391/10/7 ساعت: 1:13
این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود…کسی نمی داند چرا…کسی نمی پرسد چرا…اما من سخت آشفته ام… و چقدر بی تاب…می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو…اما من عاشقی پیشه نکرده ام…من پیشه ام عاشقی است…از آن روز که ابتدایی نداشت…من سال هاست که عاشق تو هستم…یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را…آه که چقدر...
چیزایی که دخترا نمی تونن انجام بدن
-
تاریخ: 1391/10/4 ساعت: 14:52
چیزایی که دخترا نمی تونن انجام بدن نق نزدنآرایـش نکردنخوب پارک کردنخوب پـرتـاب کـردندزدی کـردن از بـانــکپول شام رو حساب کردنبلند کردن چیـزهای سنگینگریه کردن بدون آبـریـزش بینیمـواخذه شدن بـدون گریـه کـردنتـماشای اخبـار و خونـدن روزنـامــهمـشاجره کـردن بـدون جیـغ کشیـدناز سن بیـست و پنـج سالگی رد شد...
عشق بیمارستانی
-
تاریخ: 1391/10/4 ساعت: 6:21
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وض...
واااااای از دست این خانم ها
-
تاریخ: 1391/9/22 ساعت: 17:18
وای از دست خانم ها روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت ...
منو خاطراتت
-
تاریخ: 1391/9/21 ساعت: 21:29
گفته بودی هرگز تنهایم نمیگذاری قول داده بودی! پس چرا رفتی؟؟؟به همین زودی قول وقرارت یادت رفت؟ توکه بدقول نبودی! اما نه....کمی که فکر میکنم میبینم با اینکه رفته ای اما هنوزم لحظه لحظه هایی زندگی ام پر از خاطرات توست راست گفتی تنهایم نگذاشتی!
هنوز دوست میدارمت
-
تاریخ: 1391/9/21 ساعت: 21:26
من آنقدر نیاز دارمت که شاید امشب عاشقانه با ستاره ها به شهر تو سفر کنم آری تنها صداست که میماند وهنوز میشنوم قویی از دریاچه ای و انسانی بر وعده گاه انتظار میگذرند گفتی برای همیشه از همیشه چند روز دیگر باقیست؟ وگفتی هرگز وهنوز هرگز نفهمیدم یعنی چه.........؟ حال هرگز مرا به یاد تو می آورد برای همیشهسک...
زخم قلب
-
تاریخ: 1391/9/19 ساعت: 2:03
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پر...
دختر نابینا
-
تاریخ: 1391/9/18 ساعت: 3:30
دختري بود نابيناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس **** گاه تو خواهم شد »***و چنين شد که آمد آن روزيکه يک نفر پيدا شدکه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر ناب...
خدا یا کمکم کن
-
تاریخ: 1391/9/17 ساعت: 15:52
خدا یا... سیب که شیرین است سهل! تو بگو، زهر! هرچه که باشد . . . بیار،با تمام وجود می بلعم. ... تو فقط مرا از این دنیا بیرو بی انداز...
جمعه
-
تاریخ: 1391/9/17 ساعت: 15:17
جمعه ساکتجمعه متروکجمعه چون کوچه های کهنه، غم انگیز جمعه اندیشه های تنبل بیمارجمعه خمیازه های موذی کشدارجمعه بی انتظارجمعه تسلیمخانهء خالیخانهء دلگیرخانهء در بسته بر هجوم جوانیخانهء تاریکی و تصور خورشیدخانهء تنهائی و تفال و تردیدخانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویرآه، چه آرام و پر غرور گذر داشتزندگی من چ...
معنای خوش بختی
-
تاریخ: 1391/9/17 ساعت: 15:13
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، ...
کسی که میرود
-
تاریخ: 1391/9/17 ساعت: 15:10
او که میرود .. تصمیم میگیریم از همه انتقام بگیریم ...بی خبر از آنکه همه یک او دارند ،که رفته است و برایش ما جزو همه هستیم...و میخواهند از ما انتقام بگیرد...میان این طوفان ، او که ما را تنها گذاشته است، رفته است .. معنای گذشتن را حالا نیاز داریم درک کنیم ..حالا باید عبور کنیم بدون توقع ... بدون اینکه...
قایم موشک
-
تاریخ: 1391/9/16 ساعت: 21:41
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... ...
مرد نابینا
-
تاریخ: 1391/9/15 ساعت: 22:49
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را ب...