داستان های عاشقانه‘داستان های غمگین.to30.niloblog
این یک فنجان عشق را
داغِ داغ می نوشم
تا بسوزد دهانی که گفت دوستت دارم
تا بگویند ناشی بود در عاشقی
تا بگویند زود بود برای عاشق شدن
تا کسی به بی وفایی تو پی نبرد
سوختن بخاطر تو هنوز لذت دارد
این، عشق است ... کاش می فهمیدی!
برچسب: یک فنجان عشق,فنجان,عشق,
نویسنده: حسین ناصری
نه نمی دانی!
انگار تو تنها نمی دانی ...
حتی قبل از کشیدن چهار پایه ...
آخرین حرف اعدامی رو می پرسند!
نمی دانی!
چقدر خسته ام میکند تاب خوردن بر روی دار...
که تو پیروزمندانه به مکافات من نگاه می کنی!
.
.
.
به ثانیـه ها التماس میکنـم که زودتـر بگذرند...
دیگر روی این تاب، تـــاب نمی آورم ...
برچسب: تاب در ثانیه ها,ثانیه,تاب,
نویسنده: حسین ناصری
نگرانم ! برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند
نگرانم ! برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد
نگرانم برای عذاب وجدانت ، که تو را به دار میکشد و می کشد
روزگاری رنج تو رنجم بود
اما روزها خواهند گذشت
و تو ، آری تو ؛
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت
و آنچه که من به تو بخشیدم ، هیچگاه نخواهی یافت !!
نمی توانم تورا آنچنان که دوستم داری دوستت بدارم
نمی توانم
نمی توانم همچون تو که همیشه یادم هستی یادت باشم
نمی توانم
خدایا من در لبه پرتگاهم،
نمی توانم آن گونه که نجاتم میدهی خود را برهانم
نمی توانم
خدایا مرا تنها نگذار،
نمی توانم هیچ کار انجام دهم...
مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن: چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش(
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه .... لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"
...............................................................................
مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه(
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره)
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"
برچسب: اینم شد زندگی آخه؟,داستان های,عاشقانه,و,غمگین,to30,
نویسنده: حسین ناصری
این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود…
کسی نمی داند چرا…
کسی نمی پرسد چرا…
اما من سخت آشفته ام… و چقدر بی تاب…
می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو…
اما من عاشقی پیشه نکرده ام…
من پیشه ام عاشقی است…
از آن روز که ابتدایی نداشت…
من سال هاست که عاشق تو هستم…
یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را…
آه که چقدر خسته ام…
و کسی نمی فهمد… و نمی خواهد که بفهمد…
مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم…
مگر می گذارد دل…
چقدر دلم برایت تنگ است...
برچسب: چقدر دلم برایت تنگ است,داستان های,عاشقانه,غمگین,to30,
نویسنده: حسین ناصری
چیزایی که دخترا نمی تونن انجام بدن
نق نزدن
آرایـش نکردن
خوب پارک کردن![]()
خوب پـرتـاب کـردن
دزدی کـردن از بـانــک
پول شام رو حساب کردن
بلند کردن چیـزهای سنگین
گریه کردن بدون آبـریـزش بینی![]()
مـواخذه شدن بـدون گریـه کـردن
تـماشای اخبـار و خونـدن روزنـامــه
مـشاجره کـردن بـدون جیـغ کشیـدن
از سن بیـست و پنـج سالگی رد شدن
24 ساعت بدون فرستادن sms زندگی کردن
چیزی در مورد ماشین فهمیدن، البته به جز رنگش
صحبت نـکـردن وقتـی کـه بـایـد سـاکت بـاشـن
درک کـردن شـوهـر وقتـی اعصابـش خـورده![]()
کمتر از بیست دقیـقه داخل حموم بـودن
نظر ندادن در مورد لباس یک زن غریبه![]()
غذا پختن بـدون تماشای تلویزیون
سیگار برگ و یـا چپـق کشیدن
تـماشای یـک فیـلم جنــگی
انتخاب سریع یک فیلم
نـدیدن فیـلم هنـدی
خواستگاری رفتن
خـوب لگد زدن
غیبت نکردن
لاک نزدن
↓↓↓
از همه مهمتر موارد بالا رو قبول کردن
![]()
برچسب: چیزایی,
نویسنده: حسین ناصری
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
ادامه در لینک زیر
برچسب: داستان های"عاشقانه"غمگین"to30"عشق"بیمارستانی",
نویسنده: حسین ناصری
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....
اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....
و شوهرش.....
برچسب: وای از دست این خانم ها"داستان های جالب"داستان های طنز"داستان های جذاب"to30",
نویسنده: حسین ناصری
پس چرا رفتی؟؟؟به همین زودی قول وقرارت یادت رفت؟
توکه بدقول نبودی! اما نه....کمی که فکر میکنم میبینم با اینکه رفته ای اما هنوزم لحظه لحظه هایی زندگی ام
پر از خاطرات توست راست گفتی تنهایم نگذاشتی!



برچسب: منو خاطراتت"داستان های عاشقانه"داستان های غمگین"to30,niloblog",
نویسنده: حسین ناصری
که شاید امشب
عاشقانه با ستاره ها
به شهر تو سفر کنم
آری تنها صداست که میماند
وهنوز میشنوم
قویی از دریاچه ای و انسانی
بر وعده گاه انتظار میگذرند
گفتی برای همیشه
از همیشه چند روز دیگر باقیست؟
وگفتی هرگز
وهنوز هرگز نفهمیدم یعنی چه.........؟
حال هرگز
مرا به یاد تو می آورد
برای همیشه
سکوت بود و پیچک احساس
که رو به روشنایی کودکی ام
میبالید
ومن در عمق دیدارت
به دنبال یک ترانه میگشتم
بی شک اندیشه ای بود،او را
در میان واژه های شعر
ورنه من هرگز نمیگفتم خداحافظ
وامروز تا روزی که بخواهی
اگر اندک امیدی به فرا رسیدنت باشد
گر چه ناگوار آید و سخت
از خاطره ات
بی تو باز میگردم
برچسب: هنوز دوست میدارمت"داستان های عاشقانه"داستان های غمگین"to30,niloblog",
نویسنده: حسین ناصری
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
برچسب: زخم قلب , داستان های عاشقانه , داستان های غمگین , مطالب عاشقانه , عشقولانه ,
نویسنده: حسین ناصری
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
برچسب: دختر نابینا"داستان های غمگین"داستان های عاشقانه"مطالب زیبا"مطالب جالب",
نویسنده: حسین ناصری
خدا یا...
سیب که شیرین است
سهل!
تو بگو، زهر!
هرچه که باشد . . .
بیار،با تمام وجود می بلعم. ...
تو فقط مرا از این دنیا بیرو بی انداز...
برچسب: خدا یا کمکم کن " داستان های عاشقانه " داستان های غمگین",
نویسنده: حسین ناصری