
نمی توانم تورا آنچنان که دوستم داری دوستت بدارم نمی توانم نمی توانم همچون تو که همیشه یادم هستی یادت باشم نمی توانم خدایا من در لبه پرتگاهم، نمی توانم آن گونه که نجاتم میدهی خود را برهانم نمی توانم خدایا مرا تنها نگذار، نمی توانم هیچ کار انجام دهم......
ادامه مطلب
چیزایی که دخترا نمی تونن انجام بدن نق نزدنآرایـش نکردنخوب پارک کردنخوب پـرتـاب کـردندزدی کـردن از بـانــکپول شام رو حساب کردنبلند کردن چیـزهای سنگینگریه کردن بدون آبـریـزش بینیمـواخذه شدن بـدون گریـه کـردنتـماشای اخبـار و خونـدن روزنـامــهمـشاجره کـردن بـدون جیـغ کشیـدناز سن بیـست و پنـج سالگی رد شدن24 ساعت بدون فرستادن sms زندگی کردنچیزی در مورد ماشین فهمیدن، البته به جز رنگشصحبت نـکـردن وقتـی کـه بـایـد سـاکت بـاشـندرک کـردن شـوهـر وقتـی اعصابـش خـوردهکمتر از بیست دقیـقه داخل حموم بـودننظر ند...
ادامه مطلب
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راه...
ادامه مطلب
گفته بودی هرگز تنهایم نمیگذاری قول داده بودی! پس چرا رفتی؟؟؟به همین زودی قول وقرارت یادت رفت؟ توکه بدقول نبودی! اما نه....کمی که فکر میکنم میبینم با اینکه رفته ای اما هنوزم لحظه لحظه هایی زندگی ام پر از خاطرات توست راست گفتی تنهایم نگذاشتی!...
ادامه مطلب
دختري بود نابيناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس **** گاه تو خواهم شد »***و چنين شد که آمد آن روزيکه يک نفر پيدا شدکه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهدو دختر آسمان را ديد و زمين رارودخانه ها و درختها راآدميان و پرنده ها راو نفرت از روانش رخت بر بست***دلداده به ديدنش آمدو ياد آورد وعده ديرينش شد :« بيا و با من عروسي کنببين که سالهاي سال منتظر...
ادامه مطلب
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از...
ادامه مطلب
من بی تو فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است چشمانم غرق در اشکهایم شدهدیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایماین هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت …. ...
ادامه مطلب